Monday, October 23, 2006

chelcheragh


chelcheragh

Thursday, January 13, 2005

حوصله ندارم

من این وبلاگ رو دوست ندارم دیگه... راستش از روزی که تصمیم گرفتم اون یکی وباگ رو هم ببندم و یه وبلاگ جدید واسه خود خودم درست کنم دیگه از هر دو زده شدم...نمی دونم شاید باز اومدم و اینجا نوشتم اما حالا گمان نکنم ... دلم بدجوری لک زده واسه درددلهای صادقانه....برای همینم دلم می خواد هر دو تا وبلاگ رو ببندم و برم سراغ یه وب جدید.... تا ببینم چی می شه...فعلا همین...

Saturday, December 18, 2004

پشت هویت شیشه ای

وقتی که اوایل شروع می کنی به نوشتن...آشنا شدن با دیگران...و ارتباطاتت هر روز گسترده تر می شه....وقتی که یک خبرنگار می شی...وقتی هر روز آدمهای جدیدی رو می بینی و آدمهایی که قبلا برات فقط یک اسم از یک شخصیت مهم مملکتی بودن یک هو روبروت یک شکل جدید پیدا می کنن...اون موقع حسی تازه بهت مستولی میشه...حس می کنی این آدمها رو از پشت دوار هویت پنهانشون می بینی...
اما این آخر داستان نیست...
تازه اول داستانه... بعدها می فهمی که این تو نیستی که اونها رو داری می بینی...بلکه هر بار قسمتی از دیوار هویت پنهان خودت بوده که خراب شده...هر بار که هویت تازه ای رو شناختی قسمتی از دیوار هویت خودت از بین رفته... و اینجاست که می فهمی آخرش شدی یک هویت شیشه ای روبروی دیگران...

Tuesday, December 14, 2004

عسلویه

راستش هقته گذشته برای بازدیدی رفته بودیم عسلویه... همراه یک عده از بچه های دانشکده که اکثرشون یا روزنامه نگار یا عکاس مطبوعاتی هستند... دارم یک گزارش در مورد عسلویه می نویسم... بعد از اینکه تموم شد می گذارمش اینجا ... این وبلاگ هم توی جستجو هایی که برای یافتن اطلاعات بیشتر در مورد عسلویه داشتم پیدا کردم... لازم نیست مطلب بالا رو حتما بخوونید پایین تر توی صفحه حتما به مطلب جالبی در مورد عسلویه می رسید که قشنگه و قصد دارم گزارشم رو با اون شروع کنم...

Tuesday, December 07, 2004

Haloscan commenting and trackback have been added to this blog.

شانزده آذر

یادم نیست قصه از کجا شروع شد... قصه دنیای ما و خاتمی... یادم نیست چه شد که ناگهان اسم خاتمی بر زبان مایی افتاد که در دنیای درس و مدرسه و شادیهای بچه گانه غرق بودیم...مایی که برای اولین بار می رفتیم که رای دهیم... نمی دانم قصه کلاه بوقی هایی که از عکس خاتمی می ساختیم و بر سر می گذاشتیم از زبان کدامین مادربزرگ شیرین زبان جاری شده بود... ما کلاه بوقی سر می گذاشتیم و انتظار داشتیم صدای این بوق صدای کرنایی شود در گوش جهان...عکس خاتمی در دستانمان لبخند می زد و ما به آینده امیدوار می خندیدیم...قصه به همین سادگی شروع شد... از همین جا... از همان دانشگاه و سردرش که آن روز ورود به آن آرزومان بود و امروز از در پشتی اش گذشته ایم...
قصه وقتی شروع شد که بچه بودیم و شاد...روزی که می توانستیم اطمینان داشته باشیم قصه ، قصه کودکی است و خوب و شیرین پایان می یابد... اما امروز شد... امروز که هشت سال گذشته و دیگر بچه نیستیم... پایان قصه به دیروز منتهی شد و شانزده آذری غم انگیز... که خاتمی خندان، دل گیر شود و دانشجویان امروزی بر او خرده گیرند... که ما نسل پشتش ... مایی که جوانه هایی بودیم پشت این تک درخت بید مجنون خود می گوید و می گفت که تنهاید دیده نشویم... ما با خاتمی زیستیم و بزرگ شدیم... اما او نمی داند که این امروزیها مای دیروز نیستند... مایی که فقط از پدر خرده گرفتیم و رنجیدیم و به دل گرفتیم و یاد گرفتیم که ساکت باشیم... قصه قصه کلاه بوقی دیروز نیست و بچه های شاد و امیدوار... هشت سال گذشتست و بوق دیروز نه کرنای آرزوهای ما که صوتکی شده دست کودکان نه گستاخ که بی صبر امروز...
کلاه بوقی دیروز از سرمان افتاده... قصه تمام شده آقا...نه آنچنان شیرین که می پنداشتیم... چشم به راه جشن تولد 8 سالگی بودیم و بوق و کرنایی از جنس سابق... اما کادوها توخالی بوده... چراغها خاموش، جشن تمام شده آقا... تمام شده... اما عکسهای یادگاریمان را همچنان داریم مطمئن باش...

Sunday, December 05, 2004

من یک روزنامه نگارم

شاید برای شروع نوشتن این جمله که "من یک روزنامه نگارم" کمی اغراق آمیز به نظر برسه.... اما دلم خواست با این جمله شروع کنم... این یک ادعا نیست... نوشتن این جمله بیش از هر چیز و پیش از هر چیز شاید تنها بهانه ای برای اثبات این مساله به خودم باشه ...اینکه بدونم با وجود اینکه گاه گاه بی هیچ عذر و بهانه ای بی کار می شم و انقدر می گذره که حتی گاهی جوهر قلم خشک می شه امااین مساله دلیل خداحافظی با این حرفه نیست
بعید می دونم اونطوری که اسم وبلاگ در مورد روزنامه نگاریه بتونم اینجا کاری بکنم... اما دلم می خواد اینجا بنویسم... و قطعا من ؛ یک روزنامه نگار تنها ، چه اینجا و چه هرجای دیگه،نمی تونم رسالتی که رو در خصوص این حرفه دارم و باری رو که بر دوش به سرانجام برسونم ... اما می تونم نمایشی از وجود شخصی خودم باشم که ، نمی تونم؟